قدمهام تند تند
توى خيابونى كه سراپا چشممم
كه شايد تو به لحظه رد بشي و ببينمت
پرستو حرف ميزنه و فقط سراپا ديدن اطرافم
هيچى نميفهمم ، فقط دنبال توام كه شايد لحظه اى ديدنت
تا مدتها يادو خاطرت رو زنده نگه داره
چشمام رو باز ميكنم، صندلى جلو كنار مردى با رنگ و بوى مهربانى توى همون خيابون
+ده سال گذشت
+كاش ميدونستم پرستوكجاست و چه ميكنه، دلتنگشم
برچسب:
نویسنده: یونا حسینیان